هیتاسب: هلــــن تو حیاط چیکار میکنی؟ ( ساعت 3 ظهر) 
هیتاسب:چـــی!مگه تو حیاط این وقت ظهر موقع کتاب خوندنه،بیا تو گرمازده نشی
من: گـرمازده؟! نه عزیزم الان یک کاری میکنم که گرمازده نشم
سریع یک هندونه یخ برداشتم و رفتم زیر سایه درخت سیب تو حیاط لنگهای مبارک رو دراز کردم و حالا نخور کی بخور.شعرم میخوندم و ابرو بالا میدادم وگاهی بشکن میزدم. از درخت هم سیب جدا میکردم
و میخوردم خلاصه بسی در شور و حال بودم کــــه ..! یکدفعه متوجه شدم از بالا پشت بام خونه روبه رویی 2 تا آقا پسر گنده با چشمانی گـــرد دارن نگاهم میکنن. منــو میگی واااای 2 تا پا داشتم 12 تا دیگم قرض گرفتم و بدووو بطرف خونه،حالا نمیدونستم بخندم یا خجالت بکشم....
دل نوشت:هیتاسبم،میبینی چه خانومه وقت شناس و حواس جمی داری!که هر روز سر تایم اصلی که خواستی با 1 یا 2 ساعت تاخیر بیدارت میکنه
(شرمنده ام)
پنجشنبه پیش یکی از دوستهای بابام دعوتمون کرده بود یک ویلای جنگلی که سالم رفتیم و کوفته برگشتیم یک جاهایش ماشین رو نبود باید پیاده میرفتیم اونم 3 ســـاعت
شب هم تا صبح کنار آتیش بیرون خوابیدیم تو عمرم همچین کارهایی نکرده بودم انقدر مهربون و خاکی بودن یک عالمه هم گوسفند و اسب داشتن. راستی یک صحنه خ ف ن از گوسفندان عزیز دیدم که همینجوری خشکم زد. صبحش رفتم تو دشت هوایی بخورم که دیددددددم:
یک عدد گوسفند بانو به همراه همسر گرامی دارن از کارهای (سانسوری) انجـــام میدن اونم جلو همه،خدایی خشکم زد! حالا زنش هی فرار میکرد هی شوهرش دنبالش بود طفلی انقدر منت زنش رو میکشید هی با دهانش گردن زنش رو نوازش میکرد تـــا می اومد شروع کنه دستهاش رو میبرد بالا بـــاز زنش فرار میکرد( شایدم خوب، هنوز با هم دوست بودن ؟
) آخرش نفهمیدم جناب گوسفند تونست خانومش رو راضی کنه یا نه چون صدام زدن واسه نهار. از برگشت هم با اسب برگشتم البته بـابا جونم مواظبم بود،عالی بود فقط قسمت درّه هاش واسه تمام عمرم بس بود از شدت ترس
اینم ژله* بسـ ـ ـتنی که امروز درست کردم

دیشب عروسی دایـــی جون شیطونم بود و بزن و برقص. دیروز ساعت 3 وقت آرایشگاه داشتم و مدل شلوغ عربی رو موهام کار شدآخر هم شدم: هلن پرتقالی( آخه همه جام، ست نارنجی بود) از عروسی بگم که کلی رقصیدم از اون رقص خفن ها که همه محو آدم میشن
و ابراز علاقه هاشون میزنه بالا. یکمم بعضی جاها یک کارهای کردم
تا چشم بعضی ها کـــور بشه و تو دلاشون آتـیش بگیرن تا دیگه جرات نکنن اون دهانهای کثیفشون رو باز کنن و حریم احترام رو بشکنن.
راستــــی نمیدونم از بس شیطونی کردم بود یا به قول مامانم چشمم زدن ،یکدفعه چنان سرم گیج شد که بخدا به چند نفر همینجور برخورد کردم و چشمام سیاهی میرفت بعد هم افتادم رو خاله جون،اما خدارو شکر چیزیم نشد.اووووم از شب قبلشم بگم که موهام رو مکزیکی درست کردم
فکرم میکنم مدل مکزیکی خیلی بیشتر بهم می اومد. خلاصه عروسی عـــالی بود اما کمی پشیمونم که باید بعضی هارو بیشتر آتیش میزدم و یک کارهایی انجام میدادم که ندادم
(آخه تا کی مهربونی!)
این شیرینی ( نان حلقه ای) رو هم سشنبه هفته پیش هینجوری درست کردم

پی نوشت:این پست باید هفته پیش یکشنبه میزاشتم که بلاگفای لعنتی نذاشت.
امروز سر کلاس یکدونه پروانه از پنجره اومد تو هــی بال بال میزد منو میگی از ترس داشتم میمردم که ای خـــدا نیاد پیشم که جیغم بلند میشه! یکدفعه یک راست حمله ور شد طرف من
چنان از صندلی پریدم که همه گفتن چی شد هلن؟ داشت گریه ام میگرفت همونجوری به استاد گفتم بگیرینش که نیاد پیشم طفلی استادهم سر کلاس گرفتش و انداختش بیرون . بعد که تمام شد و به خودم اومدم دیدم همه با چشمهای گرد شده به منی که وسط کلاس وایستادم نگاه میکنن! خجالت کشیدم...
راستی این روزهـا و بحث داغ انتخابات. دیشبم تو خونه ما همین بحث بود که:
مـن : مامان شما میخوای به کی رای بدی؟
مـامان : خوب معلومه دیگه فقط بـه "جــیگر مــامـان" * 
من: کـــــی!!!
مــــامــــــــا 
*پی نوشت:مامان به هیتاسب میگه " جیگر مامان"همیشه اینطوری صداش میزنه البته جلوی من.